ایثاروشهادت
بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است ///که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است//// نه ظلم کن به کسی نی به زیر ظلم برو ///که این مرام حسین و منطق دین است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 28 آبان 1391  توسط محمدعلی حاجیان

هر چند تكه تكه شده نخل قامتش
كوه است و هيچ كم نمي شود استقامتش

خود با سري بريده به معراج مي رود
يعني كه از حسين(ع) گرفته است حاجتش

خاكسترش نشسته به اندام بدها
«ثبت است بر جريده ي علام» شهادتش



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 خرداد 1390  توسط محمدعلی حاجیان

آب هر چند كه مهريه دلتنگي هاست
آب يك عمر خجالت زده ي روي شماست

آب آتش شد و بر مجمره ي جان افتاد
نيمه شب، خستگي شهر به دوش اش پيداست

شعله در شعله به خاكستر باران مي ريخت
آه مادر چه بگويم كه شروع اش اينجاست

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 دی 1389  توسط محمدعلی حاجیان

صد شقايق نثار دستانت
آينه بي قرار دستانت

تشنه لب تا فرات رفتي تو
و نشستي غبار دستانت

دست افتاده ات شعار ظفر
به فداي شعار دستانت

صد شكوفه به بار مي آيد
در عبور بهار دستانت

لحظه اي كه به خون شدي گلرنگ
سبز شد برگ و بار دستانت

سايه گستر شده به روي زمين
پرچم افتخار دستانت
 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 دی 1389  توسط محمدعلی حاجیان

حسين اي روح جاويد اي شهيد در زمان جاري
زلال نام تو، در هر زمان تا بي كران جاري

تو ظلمت سوزي و نور علي نو از رخت پيدا
شعاع نور سيماي تو در هفت آسمان جاري

تو، آن اسطوره اي، تنهاترين مردم ستم سوزي
كه مانده ياد ما ناي تو در اعماق جان جاري

الا اي قهرمان عرصه ي مردي و جانبازي
تو اي در هر زمان و هر مكان و لامكان جاري

زتو سد ستبداد و ستم بشكست و ويران شد
تو آن موج خروشاني كه گشتي ناگهان جاري

هزار و چارصد سال است كز تو پا گرفت انسان
غريو ناي حق گوي تو چون موج روان جاري

بريدند حنجر هيهات منا الذله گويت را
پيامت شد يه عزم زينب اما در جهان جاري
 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 دی 1389  توسط محمدعلی حاجیان

شبي دراز شبي خالي از سپيده منم
طلوع تلخ غروبي به خون تپيده منم
پي نظاره ات اي يوسف سراپا حسن
كسي كه دست و دل از خويشتن بريده منم
كر است عالم و من عاجز از سخن گفتن
خيال مي كنم آن گنگ خواب ديده منم
خوشا به حال تو اي سرو رسته بر سر ني
نگاه كن منم اين بيد قد خميده منم
كسي كه از همه سو زخم تيغ ديده تويي
كسي كه از همه زخم زبان شنيده منم
اگر به كوره ي داغ تو سوختم خوش باش
غمت مباد كه شمشير آبديده منم
 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 دی 1389  توسط محمدعلی حاجیان
.: Weblog Themes By Rasekhoon:.